چشم در چشم
مشکل این نیست که خونه ی ما چقدر باهم گرمن و خونمون چند متر باید بیاد عقب یا جلو!مشکل اینه که خدا یه جای کار اشتباه کرده! مشکل اینه که اینجا توی سرمای خشک و خالی کلاه بارونیتو روی سرت بندازی و قدم های تند برداری! تا از توی کوچه پس کوچه های این شهر تنگ برسی به انقلاب ! فقط به این امید که کسی داره پشتت میاد اما وقتی نگاه میکنی .... مشکل اینه که صندلی های ایستگاه اتوبوس خیلی سردن! اینکه خطی های سعادت آباد اون روز خیلی بی حوصلن! مشکل اینه که مسافرای شمال شهر هوس انقلاب نکرده بودن و باید صبر کنم تا پر بشه این پیکان لعنتی! من که تو هر روز داری تحقیرم میکنی! و میگی کور خوندم! من "نسرین دارا" ام! دارا و نسرین!!! میخوام سرمو ماهرانه در گریبانم فرو برم و فکر کنم و منتظر بمونم تا کسی سلامم کنه و جوابشو ندم! ـــــــــــــــــــــــــــــ در گذر این لحظات پر شتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت ، دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند: من تو را، او را کسی را دوست میدارم! صدا ها! صدا ها! گوش کن! از زیر پنجره تابوت میبرند! نه؟ ____________________________ یه مدت نیستم! همین! یادمه! نمیدونم چند سالم بود اما هنوز نوشتن کلیمانجورو واسم خیلی سخت بود اما شما دو تا میرفتید تا کشفش کنید. همش واسم سوال بود که این کجاست اما من حق کشف کردنشو نداشتم! یه روز که داشنتید با دوچرخه هاتون میرفتین دویدم تا بهتون برسم اما خوردم زمین! آخه شماها خیلی بزرگ بودید و من خیلی کوچیک! وقتی الان دو تا بخیه ی ریز زیر لبم رو میبینم یاد شماها میافتم. یاد اینکه الان نوشتن کلیمانجورو واسم خیلی راحته اما هنوزم کشفش نکردم! یادمه! سیزده بدر شدم! نمیدونم چند سالم بود اما اینقدر بود که سرم بشه که دوستت داشته باشم! وقتی داشتید بازی میکردید و یهو اون چوب توی دستت خورد رو پیشونیم! حالم بد شد اما شیرینی شکلاتی که بهم دادند تلخی اون خون رو پاک نکرد! امروز میدونم چند سالمه! اما نمی خوام به یاد بیارم چه اتفاقی افتاده! چرخ های دوخرچه ی من همیشه کوچیک اند! یک...دو...سه... مچاله میشوم در کندوی سفالی ام دیگر نمیترسم نه از اصطکاک مبهم واژه ها نه از حلقه های سرد سفید و نه سقوط از ارتفاع خوابهای عمیق. دروغ نمیگویم کفشهای دلم تا به تا نیست و نرده های سبز هنوز هم مرا تا عبور های بی چراغ می برد حالا به ده رسیده ای و دوئل تمام می شود.
پ.ن: این شعر از دوست عزیزم مهسا سمیع هست. هزینه ی فرصت انتخاب زندگی از دست دادن مرگ و تمام اون چیزایی هست که مرگ به آدم میده گاهی دلم واسه فرصت هام تنگ میشه! یاد پسر خالم می افتم که بهم گفت باید هزینه هات و اون چیزی که میخوایی برابر باشه! شاید واسه همین بود که به این باور بود که سعی کن هم خدا رو داشته باشی هم خرما رو! (تا اینجاش رو توی تاکسی نوشتم با گوشیم!) خب نوشتن و فکر کردن به هزینه ی فرصت تک تک چیزایی که توی زندگیت داری یکم ترسناک و جالبه! به همه ی داراییم تا حالا افتخار کردم و این یعنی اینکه ارزششون بالاس! یک ساعت مونده تا امروز تموم بشه و ده تیر هم مثل همه ی روزها بگذره!
پ.ن۱: اینا رو نوشتم که یه چیزایی رو مرور کنم با خودم! پ.ن۱:یهو دلم نخواست حرفامو شعر کنم. ندیدمت نسرین! داد میکشیدی: _روزنامه! ـ روزنامه! ندیدمت نسرین! وقتی شانزده سالگی ات بر زمین پاشید روسری ات را محکم گره زدی: _خبر مهم!: "باز دستانشان خونی است." و من آمدم ! حالا خبر های سوخته ات را به گیسوان دخترانم گره میزنم مرا میبینی نسرین! وقتی بغض میکنم که انگشت اشاره ام خونی است. مرا میبینی! و من از یه هفته پیش از امروز میترسیدم. از اینکه باید آروم حرف بزنم. تا گازای اشک آور چشامون رو نسوزونه! باید خوب ببینم! نه! باید خوب نبینم! یاد باب اسفنجی می افتم که چقدر سخت بهش میگذشت وقتی مجبور بود نگه : "من یه گوگوری مگورم" امروز یه روز کاملا عادیه! همه ی من مال تو! لبخندی که زود بغض می کند این همه ی دارایی من است و مغز از کار افتاده ام اما قلبم که در بطنت خوب می تپد!
مشکل اینه که اون مسافر کناری اشکامو میبینه!
اه! مشکل اینه که بوستان همیشگی خلوته! و مشکل اینه که اینجام که هستم! مشکل منم!
دلم لباسای گرم میخواد !!!
یعنی داشتن خدا هم هزینه داره؟
اوه! راستی امروز ده تیر بود و الان یادم افتاد ده همونیه که دوست دارم.
وقتی انگشتانت پیروز بود
فقط خبر میرسه از بالا رفتن غیر عادیه یه عدد کذایی!
ازاینکه باید فکر کنم تا از خاطرات دوران دانشجوییم چی بگم.
فقط امروز نوزده ساله شدم.
تو که نمی شناسمت!
اما زندگی سخت تو را می شناسد
| Design By : Night Skin |

